|
انگشتم رو میکشم رو بدنم..یه لایه خاک گرفته! از آخرین باری که بهم دست زدی خیلی وقته که میگذره بهناز.. چشامو میبندم و قدیما رو تصور میکنم.بی اختیار لبخند میشینه رو لبام..دوس ندارم چشامو باز کنم،چون میدونم لبخندم محو میشه..از بس که فکر کردم به خاطراتم دیگه رنگشون داره میره.حس میکنم خاطره هات دارن تنهام میذارن با غم غلیظی که بعد از تو باهام مونده.! خسته شدم از بس وانمود کردم..وانمود به بیخیالی،به خونسردی،وانمود به زندگی ! همین الان بهم گفتی میدونی که دوست دارم،چون منم دوست دارم.. بهناز؟ بین ما واقعا چیه؟ چیه که تموم نمیشه؟کم نمیشه؟ با این همه فاصله و دوری این چیه که هنوز زنده اس؟ واسه تولدت اینا رو نوشتم..خواستم یه چیز عاشقانه بشه،ولی حس کردم کار من و تو از گفتن دوست دارم و این حرفا گذشته..چون تو از همه احساس من به خودت با خبری..حداقل اینو بهت میگم که دلم خیلی تنگ شده واست..دوس داشتم همیشه کنارم باشی تا آخر عمرم.دوس داشتم وقتی بچم ازم پرسید بابا عشق زندگیت کی بوده؟ با انگشتم به اطاق تو اشاره کنم و بگم توی اطاقش نشسته ! خیلی چیزا رو واسه خودمون میخواستم.همه آیندمو با تو تصور میکردم،همیشه هر جا بودم 2 نفر بودم..همیشه باهام بودی و خودت خبر نداشتی.. این حرفا هیچ فایده ای نداره.. خوشحالم.حس میکنم خوشحالی..از زندگیت راضی باش بهناز.با همه چیش بساز تا خوشبخت باشی..چون اصلا دوس ندارم حس کنم که ناراحتی..همیشه با تمام وجودم دوست داشتم و تاآخرشم دارم..تو بهترین و با ارزش ترین چیزم تو زندگی هستی.بهترین اتفاق ممکن.. بهترین اتفاق من،تولدت مبارک
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم ؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که " نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام "
ماه نیست.ستاره
هم نیست.در برهوت افکارم تنها در تاریکی شب نشسته ام و سالهاست که منتظر فردا
صبحم... اما زمان میگوید
که من مرده ام... بی زمان من همینم
که میمانم... رو به امید کردم
و گفتم شب رفتنی است ؟ امید بغض کرد و
گفت من نیز مرده ام! زندگی بی امید
مانند انسان بی خداست ... رو به خدا کردم و
گفتم من چه کنم با خود؟ و مانند همیشه
پاسخی نشنیدم...! عشق را دیدم.گفتم
زمان مرد.امید جان داد.تو هم نیستی؟ عشق لبخند تلخی
زد و اشکهایش سرازیر شدند... سپس گفت من بسته
به توام... تو هستی؟ نگاهی به خود
کردم و دیدم نیستم !!! ناگهان امید زنده شد...صبح
شد... اما من دیگر نبودم... وخدا گفت این است
زندگی...
* تمام دنیا را
مه گرفته بود... نشانی از تو نبود، گویا جهان در مه گم شده بود . تو رفته
بودی و من یادم رفته بود تو گم شده ای . بعد باران گرفت و توفان شدو دنیا را با
خود برد و من در جهان دیگر فرود آمدم. دلم پرِ حسرتِ بی توئی بود. تو نبودی، عشقی
نبود . گویا جهان در مه ایستاده بود و من از فراز بلندترین منارهً مسجد صدای
استغنائهً مادرم را می شنیدم. گوئی تو را دعای بازگشت میخواند...! سالی گذشت ... تو همچنان رفته بودی. من دلگیر و ابری
بودم و دوست داشتم خودم را گم کنم. عصر باران که ایستاد من به خیابان آمدم و
فراموش کردم دفتر م را با خودم ببرم . رفتم...! هزار سال گذشت. مادرم می گفت: زنی به سراغ دفترم آمده است که بعدِ
سال ها بویِ آغوشِ من می داد و از مه آمده بود. تو آمده بودی ؛ و «تو» مرا بس بودی! ولی من دیگر نبودم... برای تو......بهناز.....
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت،در تهاجم با زمان آتش زدم،کشتم.. من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم،یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم.. من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم.. من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت.. بهارم رفت،عشقم مرد،یارم رفت..
آن لحظه را می گویم : … آن لحظه که سیل خروشان اشک به حریم گونه های تبدارم تجاوز کرد و معصومانه جان سپرد. آن لحظه که نسیم غم بر صورت تنها گل آرزویم تازیانه زد، آن لحظه که قاصدک امیدم را پرپر کردند و پیکر بی جانش را زیر پا له کردند ، می دانی؟؟!! مرگ نیلوفر را فراموش کرده بودم. وقتی دیدم کنار تک برگ خسته ام نیلوفر دیگری روئیده ، تازه یادم آمد که چرا آزرده ام…
پسر بچه ای در خيابان سکه ی يک سنتی ای پيدا کرد. او از پيدا کردن اين پول ان هم بدون هيچ زحمتی خيلی ذوق زده شد.اين تجربه باعث شد بقيه روز ها هم با چشم های باز سرش را به سمت پايين بگيرد (به دنبال گنج!). او در مدت زندگی اش ؛۲۹۶سکه ی يک سنتی؛۴۸ سکه ی ۵ سنتي؛ ۱۹ سکه ی ده سنتی ؛ ۱۶ سکه ی ۲۵ سنتی؛ ۲ سکه ی نيم دلاری و يک اسکناس مچاله شده ی ۱ دلاری پيدا کرد. يعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت. در برابر به دست اوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت ؛او زيبايی دل انگيز ۳۱۳۶۹طلوع خورشيد ؛درخشش ۱۵۷ رنگين کمان ومنظره ی درختان افرا در سرمای پاييز را از دست داد. او هيچ گاه حرکت ابر های سفيد در حالی که ازشکلی به شکل ديگر در می آمدند را نديد.پرندگان در حال پرواز ؛ درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر؛ هرگز جزيی از خاطرات او نشد...
اضطراب، تردید،ترس ... اینها واژه های جدا نشدنی ذهن منن. خدایا دلم به وسعت دریا گرفت، به آسمان نگاه کردم، ستاره باز هم چشمک نمی زند. شاید همین دیشب بود که ستاره به آفتاب نجواکنان گفت که با ماه قهر کرده است و دیگر چشمک نمی زند... آسمان تیره و تیره تر شد، که دیگر هیچ ستاره ای حتی ماه هم دیده نمی شد. با اولین قطرات باران، چشمانم حسادتشان را پنهان نکردند و بعد از مدتها باریدند و من سدی ایجاد نکردم... باد بارانی هم، با هر ضربه اش آنچنان صورتم را نوازش می کند که گویی قصد شکستن غرور چشمانم و شستن صورتم دارد... ببار،ببار... شاید تو بتوانی به چشمانم تلنگر بزنی و آنها را راضی کنی به ندیدن ها و دیدن ها و مرا راضی کنی به آنچه نمی توان دید، آنچه می توان دید و باید دید... اصلا این بایدها چه هستند؟ وجود دارند؟ باید،باید،باید... کاش این بایدها را می دانستم... کاش می توانستم به راحتی ترس را از جلوی پایم بروبم و تردید را از قلبم... تردید از همسایگی با دلی که درست است؟ که غلط است؟ که اشتباه است؟ که... ترس از شکستن قلبی... ترس از انتظار... خدایا من که از انتظار بیزارم، پس بگو در انتظار چه هستم؟! اصلا بگو آیا من منتظرم؟! بگو به دنبال چه هستم؟ بگو چرا سایه ام به دنبال تاریکی می گردد؟! بگو چرا تن بارانی ام به دنبال چتری نیست؟! بگو چرا دلتنگم و دلتنگ می شوم؟! بگو چرا باور آن تنهایی دیرگاهی باورش کرده بودم سخت است؟؟!! خدایا ذهنم پر است از تکرار، تناقض و تشویش است که برای فرار از آنها گاهی ترجیح می دهم به آنها فکر نکنم... خدایا من پر از سوالم،پر از سوالهایی که بی جواب ماند و بی جواب می ماند... و من... جواب می خواهم، فقط جواب...
من كجا بودم پس...؟! در دل يك گلبرگ در دل حادثه ها... كه نگاهم هر روز به شكفتن ها بود... در خيالم هرگز نه خزان جايي داشت ، نه زمستاني بود، در تو من گم بودم... من كجا بودم پس ؟؟؟!!!
ای که تو آن من دیگرمی ، ای که تو آن توی دیگرتم ، ای هموطن من، همشهری من،هم کوچه ی من، همخانه ی من ! آشنای من، خویشاوند من ! مگر نه تو خود را مسافری می یابی ؟ مگر نه که می دانی سفری هستی ؟ مگر نه این است که سفری در پیش داری ؟ ای همسفر من ! ای همسفر من، برخیز ! زاد سفر برگیر و قدم در راه نه ، که من در پایان راه ، بی صبرانه چشم به راه رسیدن توام . تا از آن جا تو را ببرم . از این کشور غریب به سرزمینمان باز گردیم . و به آشیانمان در آییم ... |
About![]()
خدایا مرا دور کن از عقلی که Archivesهفته چهارم آذر 1390هفته اوّل دی 1389 هفته سوم بهمن 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم دی 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 Authorsحامددختر نامرئی Links
روشنک خانوم
TANHATARIN_TANHAMANAM |